حسته ام

در من اقیانوسی است بس عمیق از عشق ورزی.. شباهنگام ، معلق در لحظه های تاریکم با فکر به فرداها غرقش می شوم.. من اسیر موج های تند زندگی، هر روز در اقیانوسم غرق تر می شوم.. روزمرگی مثل گردابی به جان دقایقم افتاده است.. نه آغازی دیده ام.. نه پایانی می بینم.. اما انتها را حس میکنم .. نمی دانم..شاید من تمام شدم؛ شاید هم تازه شروع شدم و چه سخت می توان بیان کرد آغازی را که تمامت کرد.. تمام می شوی آغازی را..و آغاز می کنی تمامی را..  و نخواهی دانست که چرا این شروع ِ دوباره را می جویی؟!...

این روزها، روزهای خوبی نیست.. دلم می خواهد دور باشم.. کجا را نمی دانم.. فقط دور باشم.. دور و تنها.. که تنهاییها فقط سهم ِ خودم باشد.. همیشه اینجور مواقع می جنگیدم.. حالا فکر میکنم این جنگیدن ِ عبث.. حتی پاک کردن صورت مسئله هم راه حل ِ خوبی نیست برایم.. حس می کنم در عذابم.. زمان علیه ِ من قدم بر می دارند.. روزها علیه من روشن می شوند و شب ها علیه ِ من تاریک.. من هم که شده ام مهره ی خنثی.. با دست خالی که نمی شود جنگید.. دستم خالی ست.. آشوبم.. حال و روزم به مویی بسته است.. فاصله اشک و لبخندم به قدر  ِ پلک زدنی شده.. انگار که افتاده ام توی سراشیبی.. دارم با کلّه به استقبال درّه می روم.. تاریکی نزدیک شده.. خیلی نزدیک.. ته درّه چه انتظارم را می کشد؟!.. می ترسم.. حالم خوش نیست.. اصلن نیست..

این روزها مرا یاد قدیم تر ها می اندازد.. آن وقت ها که نیمه شب ها از خواب می پریدم.. آن وقت ها که صدای باران را از پنجره ی کوچک اتاقم می شنیدم.. آنوقت ها که دلخوشی هایم هرچند کوچک، اما بودند.. آن وقت ها هنوز عاشقی را فراموش نکرده بودم.. یادش به خیر.. هر ماه دو تا کتاب می خریدم و در اسرع وقت و با ولع تمام، می خواندمشان.. آن وقت ها زندگی با حالا خیلی فرق داشت.. احساساتم برق می زد.. زیاد خسته می شدم اما همیشه سبک بودم.. آزادتر.. پر شورتر.. حالا اما احساس پیری می کنم.. انگار سالها جان کنده باشم، سنگینم.. انگار همه ی این روزها، خروارها غم روی دوشم جا به جا کرده ام..

پ ن: پسرک حسابی قد کشیده همین روزها 11 سالش تمام میشود...حرفهای بزرگانه میزند...ژستهای مردانه میگیرد ومن خسته ام...خسته تر از آنکه از قدکشیدنش لذت ببرم...حتی برف بازیهای هفته ی قبل هم نتوانست خستگی ام را بدر کند..حتی خبرهای خوب استخدام هم نتوانست لبخند برلبانم بیاورد..یک جورهایی دلم کنده شده از زندگی...

 

/ 10 نظر / 52 بازدید
آی دنای

با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم انصافا وبلاگ زیبایی دارین.این رو جدی میگم... اگ مایل به تبادل لینک بودی مارو با در مورد گوشی بیشتر بدانید لینک کنید و در قسمت نظارت به ما اعلام کنید . امیدوارم موفق باشین.

آی دنای

با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم انصافا وبلاگ زیبایی دارین.این رو جدی میگم... اگ مایل به تبادل لینک بودی مارو با در مورد گوشی بیشتر بدانید لینک کنید و در قسمت نظارت به ما اعلام کنید . امیدوارم موفق باشین.

آی دنای

با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم انصافا وبلاگ زیبایی دارین.این رو جدی میگم... اگ مایل به تبادل لینک بودی مارو با در مورد گوشی بیشتر بدانید لینک کنید و در قسمت نظارت به ما اعلام کنید . امیدوارم موفق باشین.

مهسا

سلام خیلی قشنگ می نویسی چند وقته که می خونمت بسیار زیبا فقط می تونم بگم هر جوری که می تونی عاشق شو این تنها راه نجاته

آرزو

برات روزهای پر عشق آرزو میکنم[گل] به نظر من هم هیچ چیزی جای عشق رو نمیگیره اما خوبه که بقیه موضوعات خوب پیش میره[لبخند]

ماهنوش

[ناراحت] دعا میکنم دلت گرم بشه هر چه زودتر عزیزدلم ..

رهگذر زندگی

نوشته هاتو یکبار نه چندددددددد بار می خونم..... واقعا درد دل های خودمه .... امیدوارم بهترین روزها در انتظارت باشه دریا جووون

بیتا

کاش راهی بود..کاری بود...که بروم ...که انجام بدهم...بلکه این حال ناخوش از خودم وازتو دورباشد

دريا

دريا جون اومدم اينجا چشمم که خورد به عنوان پستت ديدم چقدر آشناست ديدم منم يه پست با همين عنوان داشتم.من هنوز هم خسته ام خسته تر از گذشته چون اين روزها روزها خوبي را در محل کارم سپري نمي کنم.اما اميدوارم تو بهتر شوي تو خوب شوي زود زود.

شین

سلام. بعد از تهوع بعضی وقت ها آدم تب می کند و هذیان میگوید. تو هذیان میگویی که تمام میشوی که در گردابی که شب و روز بر علیه ات توطئه میکنند که میخواهی با دست خالی با زمان بجنگی. عزیزم تو در ذهنت و با خودت درجنگی. بیدار شو. این جنگ را تمام کن. فقط کافی است دست هایت را بالا بگیری و به خودت و به خدا بگویی تسلیم! نگو که هذیان نمیگویی، مقاومت بی فایده است،شاهدش هم عنوان این پستت. کاش به جای ح، با ه دوچشم نوشته بودی. واقعیت داشتن آن پسر دسته گل است و خیلی چیزهای خوب دیگری که داری و حتما ما نمی دانیم. چرا به خاطر نداشتن یک چیز و از دست دادن آن، فکر میکنی هیچ چیز وجود ندارد؟ راستی، هنوز هم رو به روی آن تراس که زنی سوتین های رنگیش را پهن میکرد کار میکنی؟