قسمت این بوده

این روزها قطره های باران نام تو را از زبان من بسیار می شنوند..پنجره ی رو به آفتاب اتاقم هم...صدای پای تو از هیچ کوچه ای نمیاید ...اما صدای نوشتن من ساعتی یکبار...!

این روزها میدانم که نمیایی...تعارف که نداریم...قرار هم نبود که بیایی و من با اینکه خوب میدانم باز پشت پنجره ،کوچه را تماشا می کنم...قرار نیست آمدنت را باور کنم ولی معلوم نیست این همه تنهایی از کجا پیدایش شده ...

خوب است که توی این تنهایی لااقل "باران " میفهمد که تو نیستی و گهگاهی چشمی تر میکند برایم...

امروز نشستم و حساب کردم از آخرین روزی که دیدمت چند روز گذشته است و از کشف بی رحمی که کردم متعجبم...بگذار بماند برای خودم..!

این روزها نگران بازی های زندگی هستم ..ما آدم هایاد گرفته ایم که همدیگر را بخریم حتی به نگاهی و سلامی .. و روی یکدیگر قیمت بگذاریم ...کوتاه زندگی می کنیم و زود میمیریم چون عمر شادی هایمان کم است .. روز روشن راه را گم کرده ایم و شب ها همه مان به فکر مردن هستیم .. تمام عجله ما برای رفتن به خیابانهاست .. آنجایی که میشود با لباس های رنگی گشت و الکی خندید .. و بعد به خانه آمد و سر را در بالشت گذاشت و گریه کرد...

 این روزها اما خوب فهمیده ام که ما مردمان عادت هستیم ...به همه چیز عادت می کنیم و با تعارف زندگی می کنیم .. آموخته ایم تسلیم تقدیر شویم .. وقتی برایمان اتفاقی می افتد توجیه ساده ای داریم (حتما قسمت این بوده )... چقدر زندگی را ساده یادمان دادند …

پ ن: این روزها هنوز هم فکر میکنم نباید کسی را دوست داشت... ادامه مطلب

/ 7 نظر / 31 بازدید
احمد آقا

سلام.بدون اینکه بگم منو لینک کن و... میخوام بگم نوشته فوق العاده زیبایی بود

دریا

دریا جووونم کاشکی می تونستم کاری کنم و حرفی بزنم که یه کم آروم بشی.خوب اون دفعه هم بهت گفتم که با حرفهات موافقم اما چه می شود کرد با این دل سرکشی که گاهی با عقل و منطق آبش در یک جوی آب نمی رود. زودتر خوب شو دریا.

ماهنوش

پارگراف اخرت واقعا زیبا بود دریا جان.. این نیز بگذرد ...

سارا

خوشحالم که پیدات کردم دارم از اول میخونمت قبلا فکر میکردم چقدر بده که همسر سابقم اونقدر راحت به طلاق رضایت داد... فکر میکردم کاش یه کمی میل به زندگی تو وجودش بود شاید یه کمی مبارزه میکرد و میتونستیم ادامه بدیم اما با خوندن ماجراهای طلاق شما خدا رو شکر کردم که راحت جدا شدم

احمدآقا

این کامنت را باید برای چند مطلب قبل تر می گذاشتم. مطلب نقطه پایان. الان خواندمش - کاش از ایشان می پرسیدی کسی که برای ازدواج با عشقش نیاز به مجوز دیگران دارد چرا موقع آشنائی و دوستی از نهاد مربوطه مجوز نگرفت؟ - کاش از جانب من می گفتی مردی که مجوز ازدواجش را ننه جانش یا هر مرجع دیگری صادر می کند ... - و بالاخره کاش می گفتی نگارش جدیدتر این بهانه های پسرانه را پیدا می کرد. هرچند به هر حال اینها بهانه های مردانه نیست.

درستكارترین مردم جهان، بیشترین احترام را بسوی خود جلب شده می بینند، حتی اگر آماج بیشترین بدرفتاریها و بی حرمتیها قرار گیرند سلام دوست خوب من دلنوشتتو زیبا به زبون آووردی به روز کردم و منتظر حضور پرمهرت هستم

سارا

سلام چند روز طول کشید تا کل مطالب وبلاگتون رو خوندم شاید پستی رو جا انداختم چون چند روز طول کشید. همه رو خوندم... متوجه نشدم که موفق شدی طلاق بگیری یا نه؟؟ اما خدا رو شکر مثل اینکه در حال حاضر روزهای آرومی داری برات آرامش آرزو میکنم