کابوس

این روزها خیلی این خواب را می بینم که من و تو پیر شده ایم. هنوز چشممان اما پی همدیگر  است.

توی همان سفره خانه ی سنتی مدرن مینشینیم و صدای خنده هایمان بلند است. چای سفارش می دهیم و کیک(این بار شاید کیک کوچک تولد هفتاد  سالگی ترا !!!) و یک برش هندوانه...!

بعد تو دستت را حلقه میکنی دور من… نه آنقدر سفت که همیشه دوست داشته ­ام… تو پیرتر از آنی که حصار دستهایت را تا حد بند آمدن نفسم تنگ کنی...

اما هنوز “عزیز” صدایم میکنی و هنوز” عشقم” صدایت میکنم!

نگاهت میکنم. چشمهایت روشن تر شده. چیزی بین قهوه ای و عسلی ...پوست صورتت چروک برداشته اما هنوز توی همه شیارهای پیشانی بلندت اسم من هست…

توی قلبت هم.

یادمان می­آید که تمام این سی و چند سال را عاشق بودیم… از دور… از فاصله های زیاد… از میان آدمهائی که بینمان ایستاده بودند…و هزاران بار زیرلب گفتیم: “وای چقدر دوستش دارم” و هزاران بار دلهایمان لرزید و هزاران بار عاشق تر شدیم و … ذورترماندیم.

این روزها کابوس زیاد می بینم....

پ ن: از همه ی دوستهایی که خصوصی و عمومی کامنت گذاشتند و اینهمه محبت و انرژی مثبت برایم فرستادند از صمیم قلب ممنونم..عذر مرا در عدم پاسخگویی بپذیرید..گاهی آدم نمیداند چه باید بگوید که همه ی چیزی باشد که میخواهد بگوید.

/ 7 نظر / 36 بازدید
maryami

سلام خوبین[لبخند] جالب نوشتی تا باشه از این کابوسا[گل]

هیچکس

درد یعنی ..... از اون همه آرزوی بچگی فقط بزرگ بشیم .......... همین

دریا

اینجور موارد فقط یه جمله میاد تو ذهنم دریا اونم اینکه زندگی بی اندازه غیر قابل پیش بینیه کی می دونه تصویری که این روزها می سازی تصویر واقعی سی و چند سال بعدت نباشه توی سفره خونه و ... کسی چه می دونه دریا زندگی چه برگه هایی تو دستش پنهان کرده.امید داشته باش به اون خورشیدی که پشت آسمان ابری این روزهاست دریا جووونم.[قلب][بغل]

نوشین

امیدارم براتون همون بشه که به خیر و صلاحتونه دریا جونم. این روزها هم میگذره....

آرزو

چه متن قشنگی! اشک توی چشم هام جمع شده[گریه] خدابا دل این دوست ما رو شاد کن آمییییییییییییییییین[گل]

مهسا

خیلی قشنگ بود واقعا نگرانم برای خودمون برای شما برای خودم و بقیه این همه تنهایی نمی دونم بایدچه کرد

نازگل

خیلی زیبا بود. اما متاسفانه تجربه من میگه اکثر مردا وقتی از یه زن دل بریدن دیگه واسشون اون زن تمام میشه. یاد و خاطره اش هم تمام میشه.