خانه

این روزها فهمیده ام که "خانه" ، این چهار حرف لعنتی، اگرچه معنی اش در تمام دنیا یکیست . اما خانه  برای هرموجودی یک معنای خاص  و منحصر بفرد دارد . پدرم همیشه می گفت : خانه جاییست که آدم آنجا آرامش دارد و وقتی انجا نیست لحظه شماری می کند تا برگردد .تعریف پدرم اگرچه ساده بود و از آنجا منشاء می گرفت که او 9 سال از بهترین سالهای زندگیش را دور از خانه _ جایی که مادرم آنرا با آرامش بی نظیری می آراست_ ودر میدان جنگ سپری کرد ،اما با همه ی اینها  به نظر من  این ساده ترین شکل یک خانه می تواند باشد ، خانه ای بی جان و ثابت . اما خیلی وقتها این خانه ابعاد خاصی ندارد .  بعضی خانه ها را میتوانی جمع کنی و بگذاریش درون کوله ت و بروی . بروی جایی که خیلی هم دور نباشد . مثلا چندروز کار و مشغله ی بی هدف را بی خیال شوی و بروی سفر و برای خودت یک ویلای نقلی اجاره کنی و شب و روزت را آنجا ، تک و تنها بگذارنی . چهار زانو بنشینی وسط  حال و چشم هایت را ببندی و به صدای سوختن چوب ها در شومینه گوش کنی . اولش صدای باد و بارون ، بعد کم کم صدای نفس کشیدن موریانه ها و بعدتر صدای تنهاییت.

 بعضی وقتها تمام تنهاییت میشود خانه ی تو . خانه ای که درآن احساس آرامش می کنی . آنوقت هرکجا که بروی آرامش خودت را داری . اما مشکل از جایی شروع میشود که خانه ات بُعد جسمانی به خود میگیرد . خانه ات میشود از جنس آدم . خانه ای از جنس آغوش یک انسان . گرم و آرامش بخش . خانه ای که حس دارد و تورا در آغوش میگیرد . خانه ای که کنارت خیابان ها را قدم میزند . خانه ای که نفس میکشد ، می خندد _آن هم چه خنده های بی نظیری_ اخم میکند و خودش را برایت  مردانه لوس میکند . خانه ای که تا تورا در آغوش میگرد ، دیگر " تو"یی وجود ندارد و در او حل میشوی . ..

من فکر میکنم اگر از این مدل خانه ها نداشته باشی ، دو مدل قبلی کاملا بی معنی ست . وقتی "او " یی نباشد که چشمهایش دریای آرامش باشد دیگر داشتن خانه ای بزرگ و مجلل به چه دردت می خورد ؟ . خانه که هیچ ، تمام دنیا برایت زندان است . این نوع ، مهمترین قسمت زندگی هرکس است . داشتن خانه ای که آدم را در خودش حل میکند .

پ ن: حدود دو سال است که اینجا می نویسم، چیزهایی برای خودم، درباره‌ی همه‌چیز و هیچ‌چیز. دو سال است که این وبلاگ را نگه داشته‌ام. خُب که چی؟! خیلی چیزها را ممکن ست برای دو سال نگه دارم...البته این در مورد من به ندرت اتفاق می‌افتد. من مرض دور ریختن دارم. مرض تمام کردن. دلم می‌خواهدهرچه زودتر ‌یک تیک بزرگ کنار هرچیزی بگذارم و تمام...

اما نمیدانم چرا تو هیچ وقت در من تمام نمی شوی......

/ 10 نظر / 120 بازدید
آرزو

خیلی متن زیبایی نوشتی! فوق العاده بود [گل] میخوام این متن رو توی وبلاگم بگذارم، و بدون اگه یه روزی اون تیک رو بگذاری یه لینک از وبلاگ من همیشه خالی می مونه

jorm shenas

يعنى جى دريا؟ پ.ن يعنى ديگه نمى خواى اينجا بنويسى؟[ناراحت]

مهراوه

امیدوارم هیچ وقت اینجا را تمام نکنی من که همیشه از خوندن نوشته های پر از حس و حالت لذت می برم.

ماهنوش

با حرفات موافقم اما با اخرش نه ینی چی که اخرش تهدید کردی اینجا رو؟!!! مگه اون گوشه ننوشتی دموکراسی آری؟ من اجازه نمیدم دس به این خونه بزنی چیکارش داری بچه 2 ساله رو .. بذار واسه خودش این گوشه نشسته آزاری هم نداره ! دههه [قهر]

ماهنوش

ولی خدایی تنهایی رو ترجیح میدم به هم خونه ای، ای که رو اعصاب و رو مخه ادمه

عاطي

جلوي اين تيك نزن بذار هميشه باز باز بمونه . درزيت خبر بيتا رو نداري دلم براش شور مي زنه

سوفیا

بمون

پینک

وب قشنگی دارین . لایک... به منم سربزنین خوشحال میشم [تایید]

50 درصد

این پست نخوندم. فقط اومدم بگم. چقدر دلم برات تنگ شده خانم دکتر

گلی

چقدر یه هو دلم هواتو کرد... این نوشته ت بدجور بغض داشت دریا..همیشه انگار از زیان من می نویسی... [ماچ]