قانون احتمالات

این روزها فهمیده ام که چیزهایی در زندگی آدمها هست که ما معمولا نقش چندانی در بودنشان  نداریم. درست وقتی که سرمان به زندگی مسخره ی خود­مان گرم است. وقتی که اصلن دنبالش نمیگردیم، یهو سروکله اش پیدا میشود و بی اجازه توی دل زندگی آدم  میرود. بعد به طرفه العینی دنیایمان رنگ می­گیرد. انگار سطل­،سطل رنگ­های سرخ و لیموئی و یاسی و صورتی روی دنیای آدم خالی می کنند. دنیا انگار قشنگ می­شود. آینده ی تار و مبهم پشت شیشه جان می­گیرد. همه روزها و شب­های زندگی را تا لحظه مرگ زیبا مجسم می­کنی. از اولین نگاه و اولین کلام و اولین دریا رفتن و اولین دوستت دارم تا… بچه­ ها و مدرسه و شغل آینده­ شان و پیری و  شومینه و چای دونفره و یک عشق ابدی… همه را مجسم می­کنی. همه را قشنگ. همه را دلچسب… در نظرت این عشق مثل درخت بی خزان است. عشق­های خزان کننده، فقط مال دیگران است، نه تو!

اما این روزها فهمیده ام اگر خوش شانس باشی احتمالا دوسه بار این رویا را امتحان می­کنی. شاید هم کمتر! … شاید همه این عشق توی دلت بماند و همانجا بپوسد. حتی اگر خودش بداند که عاشقش هستی و بخواهدت هم، شاید آدمهای دیگری نخواهند.... خیلی زود همه چیز دوباره خاکستری می­شود. دنیایت دوباره رنگ می­بازد. حرف من نیست. تجربه این را می­گوید!!! قانون احتمالات میگوید:  یا ترکت می­کند.        (یا)      ترکش می­کنی.     (یا)     جدایتان می­کنند.

فرق چندانی ندارد. مهم اینست که دنیایت ویران می­شود. زیر آوار دوست داشتن می­مانی. نمیتوانی نفس بکشی. یا شاید هم نمیخواهی که بکشی. بی آنکه دریچه میترال قلبت مشکلی داشته باشد، هرلحظه احساس میکنی چیزی توی سینه­ت می­شکند. یک چیزی از قلبت کم شده است انگار. و باز فکر میکنی بدون شک این دریچه هم خوب کارش را انجام نداده! روزی احتمالا باز مانده و یکی ناغافل وارد شده....

این روزها فقط می­شود ساکت بود. به دیوار نگاه کرد. همه ی دوست داشتنت را انکار کرد. اما نه بیشتر!نمیشود کار بیشتری کرد...نمیشود آن روزها را برگرداند. که حتی اگر هم برگردند، این چینی ترک خورده به زودی هزار تکه می­شود. پس باید بگذاری برود. باید این روزها را با تمام روحت زجر بکشی. باید خودت را آزاد بگذاری توی شکنجه شدن. توی له شدن.

یک جائی اما باید بلند شوی. هر چند که چشمهایت هنوز سرخ و خیس باشد. هرچند دلت هنوز درد داشته باشد. اما باید همه خاطره­ ها را فراموش کنی. خوب و بد ندارد. بدهایش که هیچ، اما خوبهایش هم باید دور ریخته شوند. خوبترین خاطره ­ها در شب­های تنهائی کشنده ­ترین دردها را  برایت می­آورند. پس باید دورشان انداخت. باید دلت را خالی کنی. بعد بنشینی و آرام­آرام نگاه کنی که چطور دردهایت کم می­شوند. هر روز باید روی زخمهات مرهم بگذاری. پانسمانشان را عوض کنی. و خوب نگاهشان کنی که چطور از صورتی به قرمز و سیاه تغییر رنگ می­دهد و دست آخر تکه زخمی از دلت کنده می­شود و… تو خوب میشوی.

هر وقت دست روی دلت گذاشتی و هیچ گوشه تیزی دستت را خراش نداد، بلند شو و به آدمها نگاه کن و بگذار عشق دوباره بر تو هجوم بیاورد… و…

ما آدمها این بازی عشق  را خیلی دوست داریم.

پ ن: آدم های ضعیف را دوست ندارم..آنهایی که زانوی غمشان همیشه در بقچه ای زیر بغلشان است تا فورا بازش کنند...زندگی آنقدرها هم جدی نیست که بخاطر بازیهایش از آن سیر شویم...زندگی ادامه دارد...!

پ ن: برای انجام یک مامویت اداری عازم سفر به پایتخت هستم.چندروزی را مهمان دود و چراغهای پرنور و کوچه های شلوغ خواهم بود...

 

/ 5 نظر / 119 بازدید
آرزو

آخی[گل]عزیزدلم خیییییییییییییییییییییلی از این متن خوشم اومد [ماچ] اتفاقاتی که رخ دادن دیگه قابل تغییر نیستند این ما هستیم که باید تغییر کنیم عزیزم برات بهترین تغییرات رو آرزو میکنم [قلب] دختر دریایی به شهر ما خوش اومدی[گل]

نوشین

دریا جونم منم در حدی نیستم که بتونم دلداریت بدم ولی آرزو میکنم این روزا زودتر بگذره. آرامش و عشق به زندگیت برگرده. هرچه که هست دلت آروم باشه

لیلا

یه روزی یکی واردزندگیت میشه که می فهمی چراقبلیا موندگارنبودن!خیلی نوشته هاتودوست دارم ،انگاری ازاون ته ته ته دل همه میگی .بلندشو وببین زندگی هنوزم برات عشق میاره ...

مهراوه

خوبترین خاطره ­ها در شب­های تنهائی کشنده ­ترین دردها را برایت می­آورند..... هزار تا لایک[دلشکسته] متاسفم دوستم...... امیدوارم زودتر خوب بشی و مناسبترین را پیدا کنی.

جرم شناس

کجایی دریا بنویس