﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>این روزها...</title>
    <description>ببین دست دنیا تودست منه....</description>
    <link>http://days.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>دریا</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 24 May 2012 10:39:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>83</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سرت را میکنی توی حساب و کتاب های خودت و چرتکه ی زمان و مکان و هزینه را میاندازی و هی برنامه میریزی و پاک میکنی و خلاصه بدجوری سرگرم میشوی ..آنقدر که غافل میشوی دربرابر دست تقدیر چقدر ضعیف و ناکارآمد است این برنامه ریزیهایت... درست وقتی فکر می کنی " همه چیز آرومه..." دستی محکم به پشتت میکوبد که بدانی آرامش در دریا مفهومی بی معناست...دریای آرام فقط به درد مرغان دریایی میخورد که لقمه بردارند از آن ...آن چه که دریا را دریا میکند موج است..تلاطم بی امان موجهاست که میکوبند به شن و ماسه و سنگ و صخره...سخت و نرم نمیشناسند..و این صدای زیبای دریا از همین برخوردها و شکست های آب است که اینهمه آرامش بخش شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دلم گرفته!&amp;zwnj; نه از این بابت که بخشی از برنامه ها و چشم اندازهایم امروز خراب شد و نه اینکه ساختنش غیرممکن باشد اما بازهم دورتر شدند از دسترس رؤیاهایم..یک نفر گرفتار بود...از این نوع گرفتاریهایی که گریبان هرکسی را ممکن است بگیرد .از پس ِ یک انتخاب شیرین اما اشتباه!&amp;zwnj;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نمیشد بی تفاوت ماند..کسی باید کمکش میکرد . کسی از جنس من شاید! &amp;nbsp;کسی که از دورشدن رؤیاهایش ناامید نشود .. دور یا نزدیک این رؤیاها مال من هستند. با من زندگی میکنند و در روزهای تلخ و شیرین زندگیم همیشه همراهم &amp;nbsp;خواهند بود..کمی دورتر یا نزدیک تر ..چه فرقی میکند؟!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما نمیدانم از چه بابت دلم تنگ است..دیشب داستان شازده کوچولو را میخواندم معلم فرانسه خواسته بود آن را به زبان اصلی اش بخوانم ..عجیب است که در تمام داستان حتی وقتی به زبان نویسنده اش میخواندمش بازهم فقط این جمله توچهم را جلب کرد و مرا ساعت ها به فکر فروبرد : " وقتی کسی را اهلی&amp;nbsp;ِ خودت میکنی درقبال او تا پایان عمر مسئولیت داری...!"&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://days.persianblog.ir/post/250</link>
      <author>دریا</author>
      <comments>http://days.persianblog.ir/comments/358779/9497261/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-358779.post-9497261</guid>
      <pubDate>Thu, 24 May 2012 10:39:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>82</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گوش کن دل&amp;nbsp;ِ ترسوی من:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آدم ها ترس ندارند....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گاهی &amp;laquo; آدم&amp;zwnj;&amp;raquo; ی آزارت می دهد. نمی&amp;zwnj;داندشاید. نمی&amp;zwnj;خواهد هم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گاهی هم میدانند حتمن... و از صمیم قلب میخواهد آزارت دهد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آزرده شو ... اما نترس. شاید بتوانی اورا ببخشی...اما اگر هم نشد اشکالی ندارد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دلگیر شو...دردت هم شاید بیاید..دردش را بکش..راهی نیست..اما این را بگذار به پای استیصالش..کار دیگری از دستش برنمیاید جز آزردنت...پس نترس&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گاهی &amp;laquo; آدم &amp;raquo;&amp;zwnj;ی زخم &amp;nbsp;می زند برروحت . زخم های عمیق. فریاد بزن. شاید هم خون بیاید...اما نترس.. زخم ات را نشان بده به طبیبت. گلایه کن. حتی اگر دوست داشتی لبریز شو از نفرت. اما بازهم نترس.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گاهی &amp;laquo; آدم&amp;nbsp;&amp;raquo;&amp;zwnj;ی دوستت می دارد. از ته دل دلش می&amp;zwnj;خواهد "&lt;em&gt;بگیرد"&lt;/em&gt;&amp;nbsp;ات. نه آن شکلی گرفتن ها...منظورم این است که بگیردت توی بغلش. آن قدر محکم که نتوانی نفس بکشی .یا بلندت کند روی دستهایش و دور خانه بگرداند... آرام باش. شاید یکهو رهایت کند از میان دستهایش...شاید زمین بخوری زخمی هم بشوی....شاید هم نشوی ...زندگی همین است دیگر.... نترس.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گاهی &amp;laquo; آدم &amp;raquo;&amp;zwnj;ی را دوست داری. آن قدر که اگر چندثانیه نگاهت کند نفس ات بند می آید. آن قدر که صدای خنده هایش ، نفسهایش، غرور بی پایانش که پشت جملات طنزآلودش نشسته ، روحت را زنده &amp;nbsp;می کند. آن قدر که اگر برود خالی میشوی... می ترسی از نبودنش...انگار که تا بوده او بوده. می&amp;zwnj;دانم...اما بازهم &amp;nbsp;نترس. نگران ِ نبودنش باش. &lt;em&gt;نگران نشنیدنش&amp;nbsp;&lt;/em&gt;باش. &amp;laquo; نگر ان&amp;raquo;باش! این &amp;nbsp;یعنی تا میتوانی نگاهش کن.تا وقت داری نوازشش کن...تا میخواند برایش عاشقانه بنویس..تا میشنود به گوشش راز عاشقی بخوان...اما نترس! نترس و به واسطه ی ترسیدنت از دوست داشتنش اجتناب نکن...با عشق زندگی کن&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;باور کن آدم ها ترس ندارند... باور کن همه شان آزارت نمیدهند...همه شان زخم نیستند... بعضیهایشان مرهمند برایت!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;...............................................................................................&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پ ن:جلسه ی دادگاه ترک انفاق برای سومین بار به درخواست وکیل دکتر عقب افتاد...از 24 اردیبهشت به 2 خرداد و حالا به 23 خرداد..از اونجا که محکومیت دکتر دراین پرونده قطعیست به نظرم این راهکار احمقانه ی وکلای ایشون فقط یک حرکت درراستای آزار بنده هست..دادخواست طلاق تقدیم دادگاه شده ولی به فرموده ی وکیلم تا محکومیت قطعی دکتر درپرونده ترک انفاق صادر نشود احتمالن این دادخواست هم رسیدگی نخواهد شد... ذهنم پراز راهکارهای احمقانه است که البته هیچدامشان هم به درد نمیخورد..اینجا اگر پیش قدم برای مذاکره شوم که مطمئنن ایشون جبهه گیری میکنند و با خیال اینکه من مستأصل شده ام طاقچه بالا میگذارند که شاید مثلن بنده یه چیزی هم دستی بهشون بدم تا طلاقم بدن!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این تشریفات قانونی نفسم رو بریده&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و البته خیلی افکار دیگر هم روی نَفَسم پاتیناژ میرن!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خداکنه خوابم ببره&lt;img title="آخ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/40.gif" alt="آخ" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://days.persianblog.ir/post/249</link>
      <author>دریا</author>
      <comments>http://days.persianblog.ir/comments/358779/9482614/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-358779.post-9482614</guid>
      <pubDate>Mon, 21 May 2012 21:31:32 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>81</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یک عمر نشستیم زیر رایحه ی مطبوع کولر ،روی مبل ، جلوی تلویزیون و سیبمان را گاز زدیم و هی غرزدیم که این چه زندگی ایست که ما داریم...این چه تلویزیونی است، این چه تعطیلاتی است؟..این چه تفریحات مسخره ایست...این چه لباسی است که باید بپوشیم و مدرسه و دانشگاه برویم؟..این چه وضع کار و حقوق و استخدام است که ما داریم؟..این چه مطبوعات پاچه خواری است که داریم؟...اصلن این هم شد زندگی؟!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و همین که شنیدیم پدرجانمان یک کلمه گفتند: خدارو شکرکنید که لااقل سالم و زنده ایدو همین خرده امکاناتی که دارید ما به سن شما نداشتیم... صدایمان را انداختیم پشت کولمان و فریاد کردیم که: به ماچه ربطی دارد؟! شما انقلاب کردید ...هم خودتان را بدبخت کردید هم ما را به خاک سیاه نشاندید.....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این روزها هربار که مجبور میشدم چند قدم _ فقط چند قدم_ زیر آفتاب سوزان این شهر قدم بردارم لحظه ای نبود که تصویر پدرم از جلوی چشمانم دورشود...و هزار هزار بار از خودم پرسیدم که چطور میشود یک نفر 8سال اینجا باشد بسوزد، بجنگد و باز بماند و باز بجنگد...اما حتی یکبار نگوید که در چه شرایط سختی بوده است و هزینه ی این اندک رفاه خانواده ی ما را چطور تأمین کرده است؟! جایی که من این روزها &amp;nbsp;حتی باوجود کولرهای مدرن هم قادربه تحملش نیستم را چطور پدرم و پدرها و پسرهای دیگری در سنگرهای خاکی و گاهی حتی بدون دسترسی به جرعه ای آب شیرین تحمل کردند... فکر میکنم انگیزه های پدرم چیزی باارزشتر از آنچه که امروز من بدنبالشان هستم بوده! قطعن همینطور است ...من که حاضر نیستم این سختی را فقط برای چندروز آنهم بخاطر خودم و فقط بخاطر خودم تحمل کنم ..این روزها فکر میکنم انگیزه های پدرم و آن مردمان شجاع ِ آن روزها که تقریبن همه شان امروز در آسمان هستند چه بوده است...و این انگیزه چقدرمیتوانست قوی باشد!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این روزها وجدانم درد میگیرد هروقت پایم را روی آسفالت تفتیده ی خیابان میگذارم که انگار از شدت گرما نیمه مایع شده است و دائم در ذهنم تکرار میکنم : باید پاهایشان را بوسید آنان که در همین خاک ها برای همین انگیزه ها که امروز برای ما مشتی خرافه ی بی ارزش شده اند شرافتمندانه جنگیدند... این بار که دیدمش باید پاهایش را ببوسم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پ ن: این افکار ربطی به مناسبت&amp;nbsp;ِ پیش رویمان نداشت اما انگار بطور اتفاقی بی ربط هم نشد...واقعن برای چنین پدرانی باید روز پدر چه هدیه ای خرید که لایقشان باشد؟!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پ ن: اینهایی که گفتم ربطی به این نداشت که بقیه ی پدرها لایق بوسیدن نیستند من فقط افکار کاملن خصوصی خودم را که درمورد خودم صدق میکردنوشتم وگرنه همه ی پدران متعهد، لایق ستایشند&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://days.persianblog.ir/post/248</link>
      <author>دریا</author>
      <comments>http://days.persianblog.ir/comments/358779/9480377/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-358779.post-9480377</guid>
      <pubDate>Mon, 21 May 2012 14:14:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>80</title>
      <description>&lt;p style="padding-right: 0px; padding-left: 0px; padding-bottom: 15px; margin: 0px; padding-top: 0px; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;توی&amp;nbsp;هُرم ِ داغ ِ &amp;nbsp;عصرگاهی چهارراه امیری؛ لابلای ماشینهای خاک گرفته، وسط آدمائی که خسته از سر کار برمیگشتن؛ آدمهایی که&amp;nbsp;زیرآفتاب&amp;nbsp;سیاه شده بودن&amp;nbsp;و توی&amp;nbsp;کلاه هاشون&amp;nbsp;فرورفته بودن؛ وسط اونهمه ماشینی که از گرما شیشه&amp;shy;هاشون&amp;nbsp;رو&amp;nbsp;کیپ ِ کیپ&amp;nbsp;کشیده&amp;nbsp;بودن بالا و زیر کولر ماشینهای مدل بالای پلاک منطقه آزادشان با اخم به جلو نگاه میکردند&amp;hellip; وسط اونهمه شلوغی و خاکستری و گرما&amp;hellip; وسط اونهمه آدمهای تنها&amp;hellip;&lt;/p&gt;
&lt;p style="padding-right: 0px; padding-left: 0px; padding-bottom: 15px; margin: 0px; padding-top: 0px; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;همون وسط یه دخترکی تَرک موتور مردش نشسته بود. باد چنگ انداخته بود لابلای موهاش. دخترک با یه دست روسریش رو چسبیده بود و یه دستش دور کمر یارش&amp;hellip; سردش بود انگارتوی اون گرما.اونطور که&amp;nbsp;پشت مردش پناه گرفته بودو صورتش رو روی پشت اون گذاشته بود اینجور نشون میداد&amp;hellip;&lt;/p&gt;
&lt;p style="padding-right: 0px; padding-left: 0px; padding-bottom: 15px; margin: 0px; padding-top: 0px; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دوتائی&amp;nbsp;داشتند میخندیدند. بلند&amp;hellip;. خیلی بلند&amp;hellip;&lt;/p&gt;
&lt;p style="padding-right: 0px; padding-left: 0px; padding-bottom: 15px; margin: 0px; padding-top: 0px; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;آدما شیشه های ماشینشون بالا بود. هیچکی&amp;nbsp;صدای خنده هاشون رو نمیشنید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="padding-right: 0px; padding-left: 0px; padding-bottom: 15px; margin: 0px; padding-top: 0px; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دخترک با انگشت به ویترین یک مغازه ی سمبوسه پزی اشاره کرد.مرد سر موتور را به سرعت گردوند و به طرف مغازه رفتن...&lt;/p&gt;
&lt;p style="padding-right: 0px; padding-left: 0px; padding-bottom: 15px; margin: 0px; padding-top: 0px; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;عصر بیست و هشتمین روز اردیبهشت توی خیابونهای همین شهر جنگ زده ی خاک گرفته من عشق رو دیدم&amp;hellip;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://days.persianblog.ir/post/247</link>
      <author>دریا</author>
      <comments>http://days.persianblog.ir/comments/358779/9461128/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-358779.post-9461128</guid>
      <pubDate>Fri, 18 May 2012 10:25:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>79</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://days.persianblog.ir/post/246/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://days.persianblog.ir/post/246</link>
      <author>دریا</author>
      <comments>http://days.persianblog.ir/comments/358779/9450790/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-358779.post-9450790</guid>
      <pubDate>Wed, 16 May 2012 16:36:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>78</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;می دانی پسرم!؟ سهم من از زن بودن این روزها تنها همین نام مقدس مادر است که عاشقانه آنرا آویز وجودم کرده ام ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و سهم تو هم از مادر بودن ِ من&amp;nbsp; آغوش بی منتم ست که گرمای وجودم را در آن به تومیبخشم و برایت ذره ذره آب می شوم ومی سوزم تا پیش چشمانم پا بگیری و رسم زندگی بیاموزی... و فقط&amp;nbsp; می دانم که مادر بودن برایم یک عشق است و نه یک حق...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;که اگر تمام هستی ام را هم به پایت بریزم و عاشقانه وفداکارانه روحم را به جانت پیوند بزنم بازهم هیچ حقی برای من به گردن تو مکتوب نخواهد شد و از روزی که هفت ساله می شوی برای همیشه حضانت ترا از دست خواهم داد... درست بعد از آنکه قدم به قدم راه رفتن را و واژه به واژه سخن گفتن را و رنگ به رنگ دیدن را خودم به تو آموختم و با شیره جانم نهال وجودت را به بار نشاندم ، باید ترا تقدیم کنم به دنیایی که مرد سالاری ، تمام حق و حقوق مادرانه را از من ربوده است .... که حتی اگر پدری هم در کار نباشد مردهایی به نام پدربزرگ و عمو هستند که باز اولویت دارند نسبت به من برای حضانت تو....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امروز تمام وجودم پر است از حسی بنام زنانگی ... دوباره روز مادر بهانه ای ست تا نمکش بسوزاند تمام زخم های مادرانه ام را... دوباره با کوله باری از تردید و کوهی از بی پشتوانگی قدم برمیدارم در میان کوچه پس کوچه های شهری که فریاد ناهنجاری هایش روزی هزار بار گوشم را کر میکند و وجود خسته ام زیر فشار قضاوت ها ، تهمت ها و نظارت هایش له می شود و غرورم که با نعره بوق ماشین ها و تیر نگاه های هرزه زخمی می شود ..&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آنهایی که هرگز ندانستند و نخواهند فهمید که لذت آغوش زنانه ی من از هرآن چه که درذهنشان بگنجد ملکوتی تر است...من رؤیای آرام شب های ناآرامم..از جنس لطافت ابریشم...از عطر بهار نارنج ساخته اند بند بند وجودم را...!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دوباره درآستانه ی روز مادرشهر پراست از زنانی که به جرم &amp;nbsp;مادری ، تن داده اند به اشک، تنهایی ، ترس و ...مادرانی که پشت درهای دادگاه های حضانت بانتظار نشسته اند... درست شبیه هیچکس روزهایشان را شب میکنند ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و من بازتمام خستگی هایم را به دوش میکشم وبازهم میدوم و هرگز نخواهم ایستاد حتی اگر مجبور باشم من هم مثل تمام زنان این سرزمین تن بدهم به این دروغ بزرگ که این روز ( مبارک ) است ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پسرم تا آن روز که معنای زنانگی در این شهر عوض نشده است هرگز نگو" مادر روزت مبارک !!!" که این جمله ات نمک می پاشد بر زخم های دلم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پ ن:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;صبح شنبه باشد وصبح بعد از 10 روز که پسرک پیشت باشد او را به مدرسه ببری و بعد باز تا ظهر هی حرف بزنی و تئوری بگویی،فرضیه تکرار کنی و فارغ باشی از خیال پسرک و ساعت 2 برگردی به اتاقت و تازه یادت بیاید که نباید منتظر پسرک باشی امروز...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دراز بکشی روی تخت و چشمهایت را ببندی و یک دفعه یک حسی بگوید که چیزی زیر بالشت هست و حدست درست باشد و ببینی پسرک مغرورت برایت نامه ای گذاشته است:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/349628_kuxIyVTO.JPG" alt="" width="816" height="612" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/349628_gX7Fowqz.JPG" alt="" width="816" height="612" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/349628_NHQcwnTW.JPG" alt="" width="816" height="612" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/349628_Ga5KUq3g.JPG" alt="" width="816" height="612" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;همین ها کافیست که تمام روز دردی قفسه ی سینه ات را بفشارد..دردی که ندانی از شادی است یا اندوه....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پ ن : مادر خوبم ،&amp;zwnj;فرشته ی مهربان خانه ی ما میدانم که این چند شاخه گل بی ارزش ترین هدیه ای بود که میتوانستم تقدیمت کنم اما دستانت را به رسم سپاس می بوسم و برایت آرزوی سلامتی و طول عمر دارم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/349628_wK5mEyXU.JPG" alt="" width="612" height="816" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پ ن : این روزها که بازار تعیین سرنوشت داغ است یک هفته ای ناچارم برای تعیین سرنوشت راهی دیار تحصیل شوم..با آرزوی دیدار مجدد&lt;img title="بغل" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/6.gif" alt="بغل" border="0" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://days.persianblog.ir/post/245</link>
      <author>دریا</author>
      <comments>http://days.persianblog.ir/comments/358779/9430240/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-358779.post-9430240</guid>
      <pubDate>Sun, 13 May 2012 05:57:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>77</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آمده ام یک چیزی بگویم و زود بروم سراغ کتابهایم...آزمون سختی دارم چند روز دیگر..اما این یکی را باید بگویم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #000000;" lang="AR-SA"&gt;بگویم هرچقدر که روشن فکر باشی،فمینیست باشی ، درس خوانده باشی، دنیا دیده باشی ...اما اگر از اصالت زنانگیت &amp;nbsp;دور شده باشی، مطمئنم روزی مردی می آید که تو را برمیگرداند به اصالتت.حتی اگر آن مرد رهگذر همان روزهایت باشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #000000;" lang="AR-SA"&gt;آن مرد می آید و دلت کوچک میشود، در حالیکه بیزاری از حسادت ، حسادت میکنی به آنهایی که دوروبرش می پلکند. مالک میشوی و مالکیت طلب میکنی قلبش را..سند ِبند بند تنت را به نامش میزنی.زن ِقدرتمند دیروزی ، چند صباحی انگار به خواب میرود. سایه می طلبی....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #000000;" lang="AR-SA"&gt;&amp;nbsp;خوب است آن مرد بیاید و روزگاری را در این آزار شیرین زنانگی کنی و زندگی..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://days.persianblog.ir/post/244</link>
      <author>دریا</author>
      <comments>http://days.persianblog.ir/comments/358779/9412787/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-358779.post-9412787</guid>
      <pubDate>Wed, 09 May 2012 20:28:20 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نمیدونم اینهمه لطف و محبتی که دوستان طی چند روز اخیر به من داشتند &amp;nbsp;چطور قابل جبران است..هیچ وقت در طول عمرم اینهمه تبریک تولد صمیمانه و بی ریا از جانب دوستانم نداشتم..اینجا دنیای مجازی است اما انگارعشق انسانهای مجازی به همدیگر خیلی خیلی حقیقی است. &amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;همه ی دوستان خوبم ترنج &amp;nbsp;، نازنین ، گلی، سمیه ، روشنک ، هیما ، دریا ، چکاوک ، ماهی، شادی ، باران ، شقایق و همزبان خوبم را صمیمانه در آغوش میگیرم ... از غریبه ی باذوق، امیرخانِ دست به قلم و استاد احمد عزیز سپاسگزارم و چشم های مهربان ستاره ام را میبوسم !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ازهمه ی خواننده های خاموشی که ردپایشان را نمیبینم اما عبورشان از اینجا همیشه &amp;nbsp;امیدبخش است برایم سپاسگزارم&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://days.persianblog.ir/post/243</link>
      <author>دریا</author>
      <comments>http://days.persianblog.ir/comments/358779/9407443/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-358779.post-9407443</guid>
      <pubDate>Tue, 08 May 2012 20:53:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>76</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;همه ی ما حق داریم روزتولدمان منتظر یک هدیه ی خاص باشیم.یک چیزی غیر از آن چیزهایی که هرسال میگرفتیم. یه چیزی که جنسش از کاغذ و پارچه و پلاستیک و چوب وفلز نباشد..رنگش هم بنفش ، آبی ، نیلی ، سبز ، زرد ، نارنجی یا قرمز نباشد..سیاه که دیگر اصلن فکرش را نکنید! یک هدیه ای که عطر نباشد اما بو داشته باشد چیزی شبیه عطر بهار نارنج که حتی وقتی چشمهایمان را ببندیم از بوی آن تمام لذت بهشت را حس کنیم.&amp;nbsp;یک چیزی که از جنس آتش نباشد اما گرم کند دلمان را بی آنکه بسوزاندش..یک هدیه ای که فیلم نباشد اما خاطره شود بر تارک&amp;nbsp;ِ ذهنمان..یک چیزی که هروقت خسته ایم و دلتنگ حتی فکرش هم ما را به وجد آورد....یک چیزی که فقط برای خودمان باشد..خاص ! قد&amp;nbsp;ِ آغوش خودمان..نه زیادتر و نه کمتر!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;همه ی ما این حق را داریم.. چه کسی میتواند این حق را از ما بگیرد؟!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما یادم باشد که "حق همیشه گرفتنی است و نه دادنی"&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;باید حقم را بگیرم .نمیدانم چطور و کجا ولی باید بگیرمش...حق دارم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;................................................................................................................&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکی گفته بود...نمیدانم چه کسی بود اما گفته بود: آدم ها دو دسته اند یک دسته که اردیبهشتی هستند و دسته ی دوم که آرزو دارند اردیبهشتی باشند&lt;img title="زبان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/10.gif" alt="زبان" border="0" /&gt;&amp;nbsp;احیانن هم خودم گفته بودم!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من جزو دسته ی اول هستم...تولدم مبارک&lt;img title="هورا" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/36.gif" alt="هورا" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://days.persianblog.ir/post/242</link>
      <author>دریا</author>
      <comments>http://days.persianblog.ir/comments/358779/9398152/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-358779.post-9398152</guid>
      <pubDate>Mon, 07 May 2012 08:56:35 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>75</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;آنهایی که هیچ وقت عاشق نمیشوند و هروقت شاهد دلتنگیهای دیگرانی که دل درگرو مهرکسی دارند هستند، بادی به غبغب می اندازند و میگویند: من خیلی عاقل هستم چون دم به تله نمیدهم و هیچ وقت اینطور کسی را دوست نداشته ام و نخواهم داشت.. روی صحبتم با آنهاست. میخواهم رازی را برایشان بگویم: دوست داشتن زیباست..عاشق شدن&amp;nbsp; خیلی خوب است..چالش دارد اما رشد هم دارد..تغییر دارد.. اصلاح دارد ، انگیزه میدهد و خلاصه حرکتش روبه جلوست... ..دلتنگی دارد ..دلخوری هم دارد اما شیرینی&amp;nbsp; ِ دوست داشتن از تلخی دلتنگیهایش بیشتر است..&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;در یک رابطه ی نزدیک _ چیزی بیشتر از یک دوستی ساده یا وقت گذرانی بیهوده _ پوشیده ترین زوایای روح و جسم انسان ها آشکار میشود و در دسترس فرد مقابل قرار میگیرد. این شاید برای خیلی ها ترسناک باشد یا خجالت آور. ولی ماهیت یک رابطه ی سالم همین است. وقتی همه ی زشت و زیبا هایت را روی میز میگذاری و آن وقت میبینی یک نفر هست که تورا همینطور که هستی میخواهد .تلخ یا شیرین دوستت دارد آن وقت حس میکنی گوشه ای از بهشت را روی زمین داری.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;هیچکدام از ما نمیتوانیم انکار کنیم که بر روح و روان و احساساتمان زخم هایی داریم&amp;nbsp; که آرزو میکنیم طبیبی آنها را درمان کند..اما فراموش نکنیم که این انتظار از طبیبی که روحمان را نمیبیند ناممکن است..باید پرده ها را کناربزنیم تا او زخم و عفونت را ببیند دردرونمان..تا مرهمش را بیابد..ولی همه ی ما می ترسیم و آنها که از مقوله ی عشق و دوست داشتن کناره میگیرند از همه ترسوترند. چون خود را برای همیشه پنهان میکنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;هرچه که هستید انتخاب خود شماست و اگر از دوست داشتن و عاشق شدن دورمانده اید چون میترسید..نگویید نه! میترسید از وابسته شدن..میترسید از عریان شدن روحتان...میترسید از ...راستی! از چه میترسید؟!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;اگر رابطه هایمان بی مزه و بی روح است حتی بعضی از زندگیهای مشترکمان هم همین طور میگذرد، دلیلش همین است که میترسیم هرچه در درونمان داریم روکنیم میترسیم&amp;nbsp; طرف مقابلمان یا همسرمان از این عفونت بیمارشود یا رهایمان کند. سعی میکنیم برای همیشه پشت کارمان، فرزندانمان،&amp;nbsp; پدرومادرمان، دوستانمان پنهان شویم و وانمود کنیم که خیلی عاقل و دوراندیش هستیم. چون اسیر دوست داشتن نمیشویم..&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;برای آدمهایی مثل من&amp;nbsp; که صبوری جزئی از وجودم نیست ،انتظار کشیدن گاهی طاقت فرسا میشود..برای من که حوصله ی ترافیک را ندارم، حوصله ی صبرکردن برای آسانسور را ندارم، حوصله ی کاغذبازی های اداری را ندارم، حوصله ی ایستادن در صف "بستنی نعمت" را ندارم و حوصله ی خیلی کارهای دیگر را هم ندارم؛ خیلی از کارها سخت است و صبوری میخواهد. من هیچ وقت حوصله ی دست دست کردن و بکنم یا نکنم را ندارم. وقتی تصمیم میگیرم فوری باید اجرایش کنم ..حالا خودتان را بگذارید جای من که باید صبرکنم. منی که اصلن صبر در فرهنگ لغاتم تعریف نشده. حتی رانندگیم هم&amp;nbsp; شتاب دارد چه برسد به زندگیم...حالا زندگیم افتاده روی دور صبر کردن..همه چیز دارد آرام آرام پیش میرود و هی می ایستد..&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;این دور&amp;nbsp;ِ کند زندگی دارد کلافه ام میکند. ..&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;پ ن: امروز درراه برگشت پسرک از استخر ، ویار بستنی کرد..بستنی اسکیمو میخواست.. او که انتخابهایش را کرد مردک پرسید : شما چطور؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;همه ی بستنی های رنگارنگ را نگاه کردم و بی درنگ گفتم: یک اسکوپ شکلات تلخ ، بازهم شکلات تلخ، اصلن سه تا شکلات تلخ!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;اونجور که مردک نگاهم کرد احساس کردم وضعم بدتر از آنی است که فکرش را میکردم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;اما اندورفین ِ شکلات تلخ کارخودش را کرد..خیلی بهترم حالا&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://days.persianblog.ir/post/241</link>
      <author>دریا</author>
      <comments>http://days.persianblog.ir/comments/358779/9390371/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-358779.post-9390371</guid>
      <pubDate>Sat, 05 May 2012 19:37:39 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
