درباره نویسنده
دریا
اول زندگی که خردسال هستیم، برای حفظ بقای خویش به دیگران احتیاج داریم؛در پایان زندگی نیز برای حفظ بقای خویش به دیگران احتیاج داریم؛ و حالا یک راز…: بین این دو مرحله هم به دیگران احتیاج داریم! خیلی بیشتر از خردسالی و سالمندی...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • 83
  • 82
  • 81
  • 80
  • 79
  • 78
  • 77
  • چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
  • 76
  • 75
  • 74
  • 73
  • 72
  • 71
  • 70
  • 69
  • 68
  • یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
  • 67
  • 66
  • 65
  • 64
  • 63
  • 62
  • 61
  • 60
  • 59
  • پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱
  • 58
  • 57
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
دوستان من
  • من یک معشوقه هستم!
  • بانک اطلاعاتی ماهیان ایران
  • دانلود کتاب الکترونیک
  • آرزوها(شقایق جون)
  • از اکنون می نویسم
  • گیلاس خانومی
  • قدم به قدم کانادا
  • بوسه شیرین
  • زندگی جدید
  • یاسی جون
  • ملودی
  • همای
  • جودی
  • حوا
  • هیما
  • ماه زده
  • من بیدارم
  • ماهنوش جان
  • شقایق جون
  • من و روزمرگیها
  • خواب قاصدک ها
  • روزهای بهم ریخته
  • در آغوش یک غریبه
  • در نهایت ... هیچی!
  • میشه خداروحس کرد
  • خاطرات یک پزشک قانونی
  • راهی که ..(سارا)
  • هم زبان
  • ترنج عزیزم
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین

این روزها...
ما نسلی هستیم که بهترین حرفهای زندگیمان را نگفتیم...تایپ کردیمشان!
26
نویسنده: دریا - پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠

تا به حال دستور پختن کیک و شیرینی را در تلویزیون دنبال کرده اید؟ حتما شنیده اید که همیشه می‌گویند آرد را کم کم اضافه کنید، اگر مایه ی کیک قوام کافی را نداشت مجددا یک مشت دیگر آرد بریزید؟ هیچوقت شنیده اید که بگویند کلی آرد بریزید بعد اگر اضافه بود، یک مشت از رویش بردارید.!!!

می‌دانید چرا؟ چون نمی‌شود آردِ ریخته را برداشت. با تخم مرغ و شیر و شکرو...  قاطی می شود. دیگر آرد نیست...نمیشود جدایش کرد! 

رابطه های ما هم همینطور است.باید از کم شروع کنید. یکباره که نزدیک آدمها بشوید، دیگر نمی‌شود ازشان دور شد. نه شما تاب می آورید و نه او.... راه رفته را هیچ جوری نمی شود برگشت....مگر اینکه کل سیستم اعصابتان مختل شود...

حالا خودم که همه ی اینها را میدانستم و به ملت خدا آموزش میدادم نمیدانم چرا عجیب تند دویدم در یک رابطه...نفسم حسابی بند اومده!!!!

نظرات ()



25
نویسنده: دریا - پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠
شفاف است ، براق و زیبا... دانه ی مروارید

اما حاصل رنجی است عمیق،در جان صدف

گویی برای رسیدن به آن همه زیبایی باید جانت آماده ی رنجی بزرگ باشد...

باید انتظار بکشی...

درون قلبم مرواریدی است که اگر چه رنجم می دهد

اما هر روز بزرگتر می شود

و ........ انتظار می کشم...
.....................................................................................................................
یلدا هم آمد و رفت وبازخورشید ثابت کرد :

حتی طولانی ترین شب نیز با اولین تیغ درخشان نور به پایان می رسد ، حتی اگر به
 بلندای یلدا باشد ...

همیشه خورشیدی در راه است
نظرات ()



24
نویسنده: دریا - دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠

گاهی اوقات دنیا را از پنجره ی دیگری ببینیم...همیشه قوانین کلیشه ای صادق نیستند...کلمات همیشه یکجور معنا نمیشوند. بعضی از آن ها گاهی معنای متفاوتی دارند...گاهی حسی که از یک کلمه میگیریم را با دنیا عوض نمیکنیم..فکر نکنیم همیشه "نه " شنیدن یعنی بن بست...گاهی اوقات " نه " هایی هستند که با یک آسمان ستاره عوض نمیشوند..."نه " هایی که به هزار هزار "بله" می ارزند...تجربه کنیدچشمک

نظرات ()



23
نویسنده: دریا - یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠

این روزها بهترین کاری که بلدم انجام بدهم این است که خودم را توی زندگی ام گم کنم. مدام این دل را   به این  روح وصله می زنم و تلاش می کنم جای دوخت وصله هایش روی احساسم نماند. توی سایه  روشن های رؤیاهایم محو بشوم طوری که نشود تشخیص داد این سایه ی وحشی سایه ی من است ؟!

این طوری است که خسته ی خسته زیر انبوه کارها خودم را قایم می کنم و شب ها با ذهنی پر از طرح و برنامه  و پروژه های انجام نداده و یک مشت جزوه  و درسنامه و اوراق تصحیح نشده می خوابم ...

می خوابم و صبح انگار نه انگار که چی خواب دیده ام و چقدر در خوابهایم حس خوبی داشته ام ادای زن بی عاطفه ئی را درمی آورم که هیچ دلمشغولی جز فراموش کردن آدم نماهای دوروبرش را ندارد ! تمام روز را می گذرانم ... بی آن که فکر کنم خسته ام! ... ولی خسته ام ، آفتاب زیادی داغ است یا شاید سرما مغزم را کرخ کرده است ...خلاصه یه مرگیم هست...              

زندگیم این روزها آهسته و سنگین میگذرد اما نه آن گونه که از کشیدن بارش درمانده باشم... می روم تا تمام کارهائی که با دست های من انجام می شوند سروسامان بگیرند، می روم تا تمام پیوندهائی که باید را ،گره بزنم و طناب های پوسیده را از هم بدرانم، می روم تا با دل خوشی های کوچک این دنیا  تاب بیاورم. دل خوشی هائی شبیه طعم بوسه هایی گاه به گاه،..دل خوشیهایی به شکل دوستان دیرینه ام کتاب ها، و آواهای موزونی که می شنوم و وقتی با ریتم آنها به رقص میایم باور میکنم که هنوزمن وجود دارم ...

 هر صبح بی آن که بدانم جواب سوال هایم چیست بلند می شوم و  لابلای خنده های خودم حس می کنم چقدر آدمها تنهاهستند... یاد دوستم میافتم...مشاوره خوانده و الان مشاور بند نسوان زندان شهر است...یادم میافتد که همیشه به من میگوید: تو ساختارشکنی! و نتیجه اش هم این است که همیشه  لابلای دیگر آدم ها که توی زندگی شناورند تنها میمانی... 

نظرات ()



23
نویسنده: دریا - یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠

سلام دوستان با نهایت تاسف و تاثر بساط عروسی و تمکین و این حرفا بهم خورد...تا اطلاع ثانوی هم فعالا خبری از این چیزا نیست....دکتر هم نیومدند کلید تحویل بدننیشخند

نظرات ()



22
نویسنده: دریا - شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠

قول داده بودم که اگر خبری از سیر پرونده بود برایتان بنویسم...امروز دادگاه تمکین داشتم...دکتر حاضر نشدند احتمالا چون بیم از جلب شدن داشتند اما دوتا وکیل گردن کلفت فرستاده بودند که بنددل مارا پاره کنند شاید بیفتد کف دادگاه بعد ایشان با جارو و خاک انداز جمعش کنند و بریزند دور!!!

خلاصه بعد از 2 ساعت حرف های زشت و زیبایی که رد وبدل شد و انصافا حال مرا از هرچه وکیل است بهم زد آقای قاضی دستور دادند که فردا صبح ساعت 10 دسته کلید منزل جدیدشون را به همراه آدرس خانه در محل دادگاه تحویل بنده نمایند تا برگردم منزل! 

البته وکیلشان هم کم نیاوردند و احمقانه ترین حرف تاریخ رو زدند که : قبل از ورود خانوم باید از اجناس منزل صورت برداری بشه !!!

که البته قاضی توجهی به حرفشون نکردند ولی من تا مغز استخونم سوت کشید!! یعنی چی آخه؟ صورت برداری از چی؟ فرش؟ مبل یا وسایل آشپزخونه ای که تقریبا همه شون جزو جهیزیه ی خودم بودند؟!! واقعا چی باید گفت؟

به هر حال فردا قراره برم و کلید رو در حضور قاضی تحویل بگیرم..بقیه اش رو نمیدونم چی میشه!

 

نظرات ()