این روزها بهترین کاری که بلدم انجام بدهم این است که خودم را توی زندگی ام گم کنم. مدام این دل را به این روح وصله می زنم و تلاش می کنم جای دوخت وصله هایش روی احساسم نماند. توی سایه روشن های رؤیاهایم محو بشوم طوری که نشود تشخیص داد این سایه ی وحشی سایه ی من است ؟!
این طوری است که خسته ی خسته زیر انبوه کارها خودم را قایم می کنم و شب ها با ذهنی پر از طرح و برنامه و پروژه های انجام نداده و یک مشت جزوه و درسنامه و اوراق تصحیح نشده می خوابم ...
می خوابم و صبح انگار نه انگار که چی خواب دیده ام و چقدر در خوابهایم حس خوبی داشته ام ادای زن بی عاطفه ئی را درمی آورم که هیچ دلمشغولی جز فراموش کردن آدم نماهای دوروبرش را ندارد ! تمام روز را می گذرانم ... بی آن که فکر کنم خسته ام! ... ولی خسته ام ، آفتاب زیادی داغ است یا شاید سرما مغزم را کرخ کرده است ...خلاصه یه مرگیم هست...
زندگیم این روزها آهسته و سنگین میگذرد اما نه آن گونه که از کشیدن بارش درمانده باشم... می روم تا تمام کارهائی که با دست های من انجام می شوند سروسامان بگیرند، می روم تا تمام پیوندهائی که باید را ،گره بزنم و طناب های پوسیده را از هم بدرانم، می روم تا با دل خوشی های کوچک این دنیا تاب بیاورم. دل خوشی هائی شبیه طعم بوسه هایی گاه به گاه،..دل خوشیهایی به شکل دوستان دیرینه ام کتاب ها، و آواهای موزونی که می شنوم و وقتی با ریتم آنها به رقص میایم باور میکنم که هنوزمن وجود دارم ...
هر صبح بی آن که بدانم جواب سوال هایم چیست بلند می شوم و لابلای خنده های خودم حس می کنم چقدر آدمها تنهاهستند... یاد دوستم میافتم...مشاوره خوانده و الان مشاور بند نسوان زندان شهر است...یادم میافتد که همیشه به من میگوید: تو ساختارشکنی! و نتیجه اش هم این است که همیشه لابلای دیگر آدم ها که توی زندگی شناورند تنها میمانی...