درباره نویسنده
دریا
اول زندگی که خردسال هستیم، برای حفظ بقای خویش به دیگران احتیاج داریم؛در پایان زندگی نیز برای حفظ بقای خویش به دیگران احتیاج داریم؛ و حالا یک راز…: بین این دو مرحله هم به دیگران احتیاج داریم! خیلی بیشتر از خردسالی و سالمندی...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • 83
  • 82
  • 81
  • 80
  • 79
  • 78
  • 77
  • چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
  • 76
  • 75
  • 74
  • 73
  • 72
  • 71
  • 70
  • 69
  • 68
  • یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
  • 67
  • 66
  • 65
  • 64
  • 63
  • 62
  • 61
  • 60
  • 59
  • پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱
  • 58
  • 57
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
دوستان من
  • من یک معشوقه هستم!
  • بانک اطلاعاتی ماهیان ایران
  • دانلود کتاب الکترونیک
  • آرزوها(شقایق جون)
  • از اکنون می نویسم
  • گیلاس خانومی
  • قدم به قدم کانادا
  • بوسه شیرین
  • زندگی جدید
  • یاسی جون
  • ملودی
  • همای
  • جودی
  • حوا
  • هیما
  • ماه زده
  • من بیدارم
  • ماهنوش جان
  • شقایق جون
  • من و روزمرگیها
  • خواب قاصدک ها
  • روزهای بهم ریخته
  • در آغوش یک غریبه
  • در نهایت ... هیچی!
  • میشه خداروحس کرد
  • خاطرات یک پزشک قانونی
  • راهی که ..(سارا)
  • هم زبان
  • ترنج عزیزم
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین

این روزها...
ما نسلی هستیم که بهترین حرفهای زندگیمان را نگفتیم...تایپ کردیمشان!
51
نویسنده: دریا - پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠

اینم از آهنگی که قولش رو داده بودم.لطفن به مدت 10 روز، روزی یکبار اون هم اول صبح گوش کنید .چشمک

نظرات ()



50
نویسنده: دریا - سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠

میدانید! بعضی ها نسبتشان با هم اصلن معلوم نیست...انگار اصلن هم نمیشود معلومش کرد..هیچ اسمی برایش تعریف نشده است...صدتا فرهنگ لغت را هم بگردی تعریفی برایش نیست..خب نمیشود دیگر! یک وقت هایی اعتراف میکنی که کسی را دوست میداری اما بعدش نمی توانی بگویی چه جوری...نمیتوانی جواب هیچ کسی را بدهی ..حتی گاهی جواب دل خودت را!

گاهی خودت هم میمانی که : باید چه جوری دوستش بدارم؟ یک چیزهایی آدم را به یک آدمی وصل میکند که نه میشود اسم دوستی برایش گذاشت و نه هیچ اسم دیگری! یک جوری دوستش دارم که فقط مال خودش است..یک جوری که از نبودنش دلم میگیرد از آن دل گرفتن هایی که فقط مال من است..کاش میشد آدم تکلیف خودش را با این جور آدم ها روشن کند... با خودم میگفتم: اگر یک بار ببینمش تکلیفم را با خودم روشن میکنم که چه جوری دوستش دارم، لااقل یک اسمی روی این دوست داشتنم میگذارم...اما نشد که بشود...و انگار هیچ وقت نمیشود!!

 

وقتی که دستهای باد             قفس مرغ گرفتارو شکست       شوق ِ پرواز نداشت!

وقتی که چلچله ها                خبرفصل بهارو میدادن              عشقِ  آواز نداشت!

دیگه آسمون براش ، فرقی با قفس نداشت

واسه پرواز ِ بلند، تو پرش هوس نداشت

شوق پرواز توی ابرا       سوی جنگل های دور         دیگه رفته از خیال اون پرنده ی صبور

...اما لحظه ای رسید

لحظه ی پریدن و رها شدن میون بیم و امید

لحظه ای که پنجره         بغض دیوارو شکست

نقش آسمون صاف        میون چشمهاش نشست

مرغ خسته پرکشیدو افق روشنو دید

تو هوای ِ تازه ی دشت ، به ستاره ای رسید

لحظه ای پاک و بزرگ   

دل به دریا زد و رفت

با یه پرواز ِ بلند 

تن به صحرا زد و رفت....

..................................................................................................................

پ.ن: امروز بالاخره بعد از صدور قرار موقت محکومیت و آزادی به قید ضمان ،دادیار  محترمه نیمچه راءی برای پرونده ی ترک انفاق دکتر صادر فرمودند به این مضمون:‌به مدت 10 روز سعی در صلح و سازش طرفین گردد .درصورت عدم سازش پس از 10 روز پرونده به همراه آقای دکتر جهت صدور حکم به دادگاه ارسال گردد...الان بنده دارم میرم سعیهامو بکنمخنده فعلن خداحافظ

پ.ن : از فردا به مدت 10 روز پست گذاشتنو تحریم میکنم...فقط یه آهنگ میزارم به جای همه ی نوشته هایی که نمینویسمشون.. فکر کردن فقط خودشون بلدن زمین و زمانو تحریم کنن ...نخیر! ما هم بلدیم یه کارایی بکنیم..فقط جراتشو نداریم... همیننیشخند

شما هم یه چیزایی رو تحریم کنین ببینین چه حالی میده...خداییش بیخود نیست این سران بلندپایه هرروز صبح بیدار میشن یه چیزی رو تحریم میکننچشمک

نظرات ()



49
نویسنده: دریا - شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠

روز شنبه باشد، تو دلهره ی نرسیدن نمونه های میدانی پروژه ی تزت را داشته باشی، یه دنیا استرس برای اینکه نتونی به موقع نمونه برداری رو تموم کنی ، بی استاد راهنما، بی استاد مشاور، بی هیشکی که یه کمی غصه ی مشکلات پروژه ات را بخورد...

روز شنبه باشد ، از اول صبح روزت را با دیدن ریخت یک وزیر بی عرضه در یک استادیوم 5000 نفری شزوع کرده باشی و کلی مهملات دروغ به خوردت داده باشد و فکر کرده باشد تو اصلن نفهمیدی جریان چیست!

روز شنبه باشد، صبح علی الطلوع همراه اول برایت پیامک بفرستد که خدات تومن قبض جدید برایت صادر شده و یادت بیفتد که با این موبایل چندهفته ی گذشته به چه کسانی که زنگ نزده ای تا مقدمات اجرای فاز میدانی پروژه ات را مهیا کنی.

روز شنبه باشد، هی وکیلت از سر صبح زنگ بزند که حکم جلب گرفته ام .نمیخواهی سکه هایت را بگیری دخترررر!!پس کجایی؟

روز شنبه باشد، پسرک هم بعد از سه روز که باز به بودنش عادت کرده ای ظهر خانه نیاید و خانه سوت و کور باشد.

روز شنبه باشد، از صبح که بیدار شدی کتف دست راستت تا مغز استخوان درد کند و حتی نوشتن برایت شکنجه باشد.

روز شنبه باشد، هوا آفتابی باشد و هی دریا دریا کند !

روز شنبه باشد، دلت تنگ شده باشد.

روز شنبه باشد، کسی نباشد زیپ پشت لباست را ببندد..

روز شنبه باشد... اصلن چه فرقی دارد چند شنبه باشد؟ با این اوصاف اصلن میشود پست جدید گذاشت؟!!!

نظرات ()