نویسنده: دریا - پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠
این روزها...
ما نسلی هستیم که بهترین حرفهای زندگیمان را نگفتیم...تایپ کردیمشان!
نویسنده: دریا - سهشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠
من، دلم جایی را می خواهد که آسمانش پر از ابر باشد، بعد من دراز بکشم روی سبزه ها، و در همان حالیکه باد موهایم را نوازش می کند و دست و پاهایم در میان علفزارهایی بلند راهشان را گم کرده اند، همه ی ابرهای جهان از بالای سرم عبور کنند، و چشم بگردانم دنبال ستاره ای که پشت ابرها سوسو میزندو انگار همچون طراری در کمین نشسته، دلم میخواهد رد قافله های سیاه و سفید را میان ابرها بگیرم، قافله های در شمایل آدم و گل و گاو و گوسفند و بره ی کوچکِ سرگردانی که زنگوله اش صدای باران می دهد....
من دلم همه ی ابرهای جهان را می خواهد...
نمیدانم عنصر وجودم از آب است یا آتش که دیدن هر دویشان بی قرارم می کند و دراوج بیقراری هم ارامم می بخشد...
شبها در تاریکی چشم می دوزم به شعله ها ی بخاری گازی و خیال می کنم شب است و ساحل است و من رو به دریا، زانوهایم را بغل کرده ام و سرم را گذاشته ام رویشان و رستاخیز آبی ستاره ها را بربام آسمان می نگرم و خط سرخی که گاه و بیگاه دل می برد در آن میان.... مثال رقاصه ای سرخ پوش ومست...
....مست ِ رقص دختران آتشم و مدهوش صدای آبی آب...
برف اما برایم...
نه! برف حرف ندارد،خودش حرف است...
می دانید! برف خیلی وحشی و سرکش است.. همیشه بی حرف می آید، بی دعوت...یکهویی همه را غافلگیر میکند با آمدنش و بعد... آرام و بی حرف می رود....برف برایم .....خیلی برف است....خیلی حرف است
در و دیوار دنیا رنگی است ..رنگ عشق
خدا جهان را رنگ کرده است
و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشک نخواهد شد
از هر طرف که بگذری لباست گوشه ای خواهد گرفت و رنگی خواهد شد....
اما کاش چنان هم محتاط نباشی
شاد باش و بی پروا بگذر
لباسهایت به رنگ عشق زیباتراست...