درباره نویسنده
دریا
اول زندگی که خردسال هستیم، برای حفظ بقای خویش به دیگران احتیاج داریم؛در پایان زندگی نیز برای حفظ بقای خویش به دیگران احتیاج داریم؛ و حالا یک راز…: بین این دو مرحله هم به دیگران احتیاج داریم! خیلی بیشتر از خردسالی و سالمندی...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • 83
  • 82
  • 81
  • 80
  • 79
  • 78
  • 77
  • چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
  • 76
  • 75
  • 74
  • 73
  • 72
  • 71
  • 70
  • 69
  • 68
  • یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
  • 67
  • 66
  • 65
  • 64
  • 63
  • 62
  • 61
  • 60
  • 59
  • پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱
  • 58
  • 57
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
دوستان من
  • من یک معشوقه هستم!
  • بانک اطلاعاتی ماهیان ایران
  • دانلود کتاب الکترونیک
  • آرزوها(شقایق جون)
  • از اکنون می نویسم
  • گیلاس خانومی
  • قدم به قدم کانادا
  • بوسه شیرین
  • زندگی جدید
  • یاسی جون
  • ملودی
  • همای
  • جودی
  • حوا
  • هیما
  • ماه زده
  • من بیدارم
  • ماهنوش جان
  • شقایق جون
  • من و روزمرگیها
  • خواب قاصدک ها
  • روزهای بهم ریخته
  • در آغوش یک غریبه
  • در نهایت ... هیچی!
  • میشه خداروحس کرد
  • خاطرات یک پزشک قانونی
  • راهی که ..(سارا)
  • هم زبان
  • ترنج عزیزم
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین

این روزها...
ما نسلی هستیم که بهترین حرفهای زندگیمان را نگفتیم...تایپ کردیمشان!
41
نویسنده: دریا - پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



40
نویسنده: دریا - سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠

من، دلم جایی را می خواهد که آسمانش پر از ابر باشد، بعد من دراز بکشم روی سبزه ها،  و در همان حالیکه باد موهایم را نوازش می کند  و دست و پاهایم در میان علفزارهایی بلند راهشان را گم کرده اند، همه ی ابرهای جهان از بالای سرم عبور کنند، و چشم بگردانم دنبال ستاره ای که پشت ابرها سوسو میزندو انگار همچون طراری در کمین نشسته، دلم میخواهد رد قافله های سیاه و سفید  را میان ابرها بگیرم، قافله های  در شمایل آدم و گل و  گاو و گوسفند و  بره ی کوچکِ  سرگردانی  که زنگوله اش صدای باران می دهد....

 من دلم همه ی ابرهای جهان را می خواهد...
نمیدانم عنصر وجودم از آب است یا آتش که دیدن هر دویشان بی قرارم می کند و دراوج بیقراری  هم ارامم می بخشد... 
شبها در تاریکی چشم می دوزم به شعله ها ی بخاری گازی و خیال می کنم شب است و ساحل است و من رو به دریا، زانوهایم را بغل کرده ام و سرم را گذاشته ام رویشان و رستاخیز آبی ستاره ها را بربام آسمان می نگرم و خط سرخی که گاه و بیگاه دل می برد در آن میان.... مثال رقاصه ای سرخ پوش ومست...
 ....مست ِ رقص دختران آتشم و مدهوش صدای آبی آب...
برف اما برایم...
نه! برف حرف ندارد،خودش حرف است... 
 می دانید! برف خیلی وحشی و سرکش است.. همیشه بی حرف می آید، بی دعوت...یکهویی همه را غافلگیر میکند با آمدنش و بعد...  آرام و بی حرف می رود....برف برایم .....خیلی برف است....خیلی حرف است

در و دیوار دنیا رنگی است ..رنگ عشق

خدا جهان را رنگ کرده است

و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشک نخواهد شد

 از هر طرف که بگذری لباست گوشه ای خواهد گرفت و رنگی خواهد شد....

اما کاش چنان هم محتاط نباشی

 شاد باش و بی پروا بگذر

لباسهایت به رنگ عشق زیباتراست...

نظرات ()