درباره نویسنده
دریا
اول زندگی که خردسال هستیم، برای حفظ بقای خویش به دیگران احتیاج داریم؛در پایان زندگی نیز برای حفظ بقای خویش به دیگران احتیاج داریم؛ و حالا یک راز…: بین این دو مرحله هم به دیگران احتیاج داریم! خیلی بیشتر از خردسالی و سالمندی...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • 83
  • 82
  • 81
  • 80
  • 79
  • 78
  • 77
  • چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
  • 76
  • 75
  • 74
  • 73
  • 72
  • 71
  • 70
  • 69
  • 68
  • یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
  • 67
  • 66
  • 65
  • 64
  • 63
  • 62
  • 61
  • 60
  • 59
  • پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱
  • 58
  • 57
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
دوستان من
  • من یک معشوقه هستم!
  • بانک اطلاعاتی ماهیان ایران
  • دانلود کتاب الکترونیک
  • آرزوها(شقایق جون)
  • از اکنون می نویسم
  • گیلاس خانومی
  • قدم به قدم کانادا
  • بوسه شیرین
  • زندگی جدید
  • یاسی جون
  • ملودی
  • همای
  • جودی
  • حوا
  • هیما
  • ماه زده
  • من بیدارم
  • ماهنوش جان
  • شقایق جون
  • من و روزمرگیها
  • خواب قاصدک ها
  • روزهای بهم ریخته
  • در آغوش یک غریبه
  • در نهایت ... هیچی!
  • میشه خداروحس کرد
  • خاطرات یک پزشک قانونی
  • راهی که ..(سارا)
  • هم زبان
  • ترنج عزیزم
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین

این روزها...
ما نسلی هستیم که بهترین حرفهای زندگیمان را نگفتیم...تایپ کردیمشان!
39
نویسنده: دریا - پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠

London, Jan 19 (IANS) Iranian actress Golshifteh Farahani has been banned from returning to her homeland after appearing naked in a photoshoot.

Government officials have reportedly told Farahani she is no longer welcome in Iran after posing naked in French news magazine Madame Le Figarom, reports contactmusic.com.

"I was told by a Ministry of Culture and Islamic Guide official that ... you may offer your artistic services somewhere else," contactmusic.com quoted the 28-year-old as saying.

Based in Paris, the actress left Iran last year. She did a cameo in "A Separation" - a film that has been nominated in Best Foreign Film category in Oscar awards. The movie won the Golden Globe award for the best foreign language film.

--

Indo-Asian News Service

نظرات ()



38
نویسنده: دریا - پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠


روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را دوستانم را ،
مذهبم را ، زندگی ام را ! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت
کنم. به خدا گفتم: آیا میتوانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ و
جواب او مرا شگفت زده کرد. او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی؟ پاسخ
دادم: بلی. فرمود: هنگامی که درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از
آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذای کافی دادم. دیر زمانی نپایید که
سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود.
من از او قطع امید نکردم. در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند و زیبایی
خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من
بامبوها را رها نکردم.

در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند. اما من باز از آنها قطع
امید نکردم. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با
سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت ۶ ماه ارتفاع آن به بیش از ۱۰۰ فوت
رسید. ۵ سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند.
ریشه هایی که بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز
داشت را فراهم میکردند. خداوند در ادامه فرمود: آیا میدانی در تمامی این
سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را
مستحکم میساختی . من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبو
ها را رها نکردم. هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن و بامبو و سرخس دو
گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک میکنند. زمان تو نیز فرا
خواهد رسید تو نیز رشد میکنی و قد میکشی!

از او پرسیدم : من چقدر قد میکشم.

در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد میکند؟

جواب دادم : هر چقدر که بتواند.

گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی.



نظرات ()



37
نویسنده: دریا - چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠

دیروز سررسید موعد اولین پرداخت سکه ماهانه بود که مطابق انتظار دکتر پرداخت ننمودند .بنده هم که کلن اجرائیات پرونده رو به وکیل واگذار کردم سرجلسه ی امتحان بودم که بهم زنگ زد و گفت که حکم جلب گرفته و راهی محل کار ایشون هست .منم صمیمانه ترین تبریکات خودم رو خدمتشون عرض کردم و گفتم زیاد دلشون خوش نباشه چون ایشون احتمالن الان متواری هستن ...خلاصه.وکیل محترمه با مأمور تشریف میبرن محل کار دکتر جان و اونجا هم کلن هماهنگ شده بود که همه شون بصورت گروه سرود همخوانی کنن که اصلن تو این مرکز ما دکتری به این اسم نداریم!!!تعجب

حالا تصورکنید که ماشینش هم جلوی در پارک بودهخنده...وکیل ماهم که خیلی زیاد حس زرنگی داره باتفاق مأمور جلب به فاصله ی کمی از ماشین ایشون منتظر خروجشون از مرکز میشه...یک ساعتی میگذره و خبری نمیشه...بعد گویا مغازه دار روبرویی صداشون میکنه و میگه طرف نیم ساعت پیش با یه آژانس از ته کوچه رفته _ شما حس فضولی این مغازه داره رو داشته باشید که کلن از همه ی ماجرا سردرآورده بوده_...شما در چه حالید یعنییییی؟!! و بالاخره تفحص میکنند و میفهمند که خبر صحیح بوده و دکتر جان ماشینشون رو بیخیال شدن و با آژانس رفتن تعطیلات دوباره! حالا این دفعه تعطیلاتشون چقدر طول بکشه ا... اعلمخنده

حالا تصورکنید وکیل بنده داشت این ماجرا رو برام تلفنی تعریف میکرد با اندوه و حسرت و منم داشتم از خنده ریسه میرفتم...خداییش خنده دار نبود؟! وکیله انگار دلخور شد ازم فکر کرد دارم مسخره اش میکنمناراحت

نظرات ()



36
نویسنده: دریا - سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠

 

«وقتی داشتم به روی صحنه می آمدم، به این فکر می کردم که چه باید بگویم. اینکه از پدر و مادرم، دخترم، همسر مهربانم یا عوامل این فیلم صحبت کنم. اما اکنون ترجیح می دهم از مردم کشورم بگویم ؛ مردم کشور من مردمانی صلح جو هستند.» و متشکرم .

نظرات ()



35
نویسنده: دریا - دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠

گاهی فکر میکنم چرا زمان اینقدر زود می گذرد و بعدش فورا با خودم در حالی که چشمکی می زنم می گویم: همان بهتر که می گذرد. این توالی شب و روز یادم می آورد که هیچ چیزی پایدار نیست ..که اگر حالت بد باشد باید خوشحال باشی که زودتر می گذردو اگر حالت زیاد هم بد نباشد باز باید خوشحال باشی که این خوشی نصفه نیمه آنقدر دوام نمی آورد که تو را آدم بی خیال و بی دردی کند که جز خوشی یا بیخیالی هیچ حسی را لمس نکرده...

 گاهی حتی دوره ی عاشقی یا بی عشقی هم باید زودتر بگذرد تا تو بیشتر به خودت فکر کنی... گاهی باید فقط به خودت فکر کنی و به موجودی که از تو جدا نیست فرصت بدهی تا خودش را کشف کند...

 گاهی باید تنهای تنها بروی توی شهر گز کنی تا وقتی با کسی که دوستش می داری در همان خیابان ها راه می روی یادت بیاید که بودنش چقدر از تنهایی بهتر است...

گاهی بایدمثل باد رها شوی و بی خیال نگاه دیگرانی که به هر دلیل کوچک و بزرگی حرص میخورند و آه و ناله سر میدهند،آنهایی که دنیایشان آنقدر کوچک است که با اولین مشکل به انتها میرسد، قاصدک های آرزوهایت را پرواز بدهی و بگویی چه خوب که بعضی روزها در زندگی آرامم طوفانی میوزد وگرنه تکلیف من با اینهمه قاصدک چه میشد...!

با همه ی اینها معتقدم گاهی باید بدانی که جایی مشخص کسی منتظرت است و نمی توانی مسیرت را از هر طرف که عشقت می کشد تغییر بدهی... که دو تا چشم درتمام مسیر گاهی به چشمانت نگاهی میاندازد... که نمی ترسی به صورتش نگاه کنی گرچه خوب نشناسی اش...

اینها باید باشدکه در روزهای خوب آینده که دیر یا زود میایند،  یادت بماند وقتی تنها بودی چقدر بیشتر سردت بود و چقدر بد بود که کسی غصه سرمای دستانت را نمی خورد، کسی نبود دستت را بیاندازی زیر بازویش و از خبابان رد شوی، نگران از دست دادنش باشی و آرام تر گام برداری...

گاهی باید زمان هر جور دلش می خواهد بگذرد تا تو بتوانی بیشتر زندگی کنی، که مطمئن باشی زمانی زنده بوده ای و یادت نرود که روزهای خوشی را تنهایی یا با کسی گذرانده ای و روزهای ناخوشی را هم...

این روزها خوب یا بد ، تلخ یا شیرین ،همه باید باشد تا معنای جدیدی به اندوخته هایت بیفزاید

نظرات ()