گاهی فکر میکنم چرا زمان اینقدر زود می گذرد و بعدش فورا با خودم در حالی که چشمکی می زنم می گویم: همان بهتر که می گذرد. این توالی شب و روز یادم می آورد که هیچ چیزی پایدار نیست ..که اگر حالت بد باشد باید خوشحال باشی که زودتر می گذردو اگر حالت زیاد هم بد نباشد باز باید خوشحال باشی که این خوشی نصفه نیمه آنقدر دوام نمی آورد که تو را آدم بی خیال و بی دردی کند که جز خوشی یا بیخیالی هیچ حسی را لمس نکرده...
گاهی حتی دوره ی عاشقی یا بی عشقی هم باید زودتر بگذرد تا تو بیشتر به خودت فکر کنی... گاهی باید فقط به خودت فکر کنی و به موجودی که از تو جدا نیست فرصت بدهی تا خودش را کشف کند...
گاهی باید تنهای تنها بروی توی شهر گز کنی تا وقتی با کسی که دوستش می داری در همان خیابان ها راه می روی یادت بیاید که بودنش چقدر از تنهایی بهتر است...
گاهی بایدمثل باد رها شوی و بی خیال نگاه دیگرانی که به هر دلیل کوچک و بزرگی حرص میخورند و آه و ناله سر میدهند،آنهایی که دنیایشان آنقدر کوچک است که با اولین مشکل به انتها میرسد، قاصدک های آرزوهایت را پرواز بدهی و بگویی چه خوب که بعضی روزها در زندگی آرامم طوفانی میوزد وگرنه تکلیف من با اینهمه قاصدک چه میشد...!
با همه ی اینها معتقدم گاهی باید بدانی که جایی مشخص کسی منتظرت است و نمی توانی مسیرت را از هر طرف که عشقت می کشد تغییر بدهی... که دو تا چشم درتمام مسیر گاهی به چشمانت نگاهی میاندازد... که نمی ترسی به صورتش نگاه کنی گرچه خوب نشناسی اش...
اینها باید باشدکه در روزهای خوب آینده که دیر یا زود میایند، یادت بماند وقتی تنها بودی چقدر بیشتر سردت بود و چقدر بد بود که کسی غصه سرمای دستانت را نمی خورد، کسی نبود دستت را بیاندازی زیر بازویش و از خبابان رد شوی، نگران از دست دادنش باشی و آرام تر گام برداری...
گاهی باید زمان هر جور دلش می خواهد بگذرد تا تو بتوانی بیشتر زندگی کنی، که مطمئن باشی زمانی زنده بوده ای و یادت نرود که روزهای خوشی را تنهایی یا با کسی گذرانده ای و روزهای ناخوشی را هم...
این روزها خوب یا بد ، تلخ یا شیرین ،همه باید باشد تا معنای جدیدی به اندوخته هایت بیفزاید