روزهای بی عشق
ببین دست دنیا تودست منه....
اینم از آهنگی که قولش رو داده بودم.لطفن به مدت 10 روز، روزی یکبار اون هم اول صبح گوش کنید .
میدانید! بعضی ها نسبتشان با هم اصلن معلوم نیست...انگار اصلن هم نمیشود معلومش کرد..هیچ اسمی برایش تعریف نشده است...صدتا فرهنگ لغت را هم بگردی تعریفی برایش نیست..خب نمیشود دیگر! یک وقت هایی اعتراف میکنی که کسی را دوست میداری اما بعدش نمی توانی بگویی چه جوری...نمیتوانی جواب هیچ کسی را بدهی ..حتی گاهی جواب دل خودت را!
گاهی خودت هم میمانی که : باید چه جوری دوستش بدارم؟ یک چیزهایی آدم را به یک آدمی وصل میکند که نه میشود اسم دوستی برایش گذاشت و نه هیچ اسم دیگری! یک جوری دوستش دارم که فقط مال خودش است..یک جوری که از نبودنش دلم میگیرد از آن دل گرفتن هایی که فقط مال من است..کاش میشد آدم تکلیف خودش را با این جور آدم ها روشن کند... با خودم میگفتم: اگر یک بار ببینمش تکلیفم را با خودم روشن میکنم که چه جوری دوستش دارم، لااقل یک اسمی روی این دوست داشتنم میگذارم...اما نشد که بشود...و انگار هیچ وقت نمیشود!!

وقتی که دستهای باد قفس مرغ گرفتارو شکست شوق ِ پرواز نداشت!
وقتی که چلچله ها خبرفصل بهارو میدادن عشقِ آواز نداشت!
دیگه آسمون براش ، فرقی با قفس نداشت
واسه پرواز ِ بلند، تو پرش هوس نداشت
شوق پرواز توی ابرا سوی جنگل های دور دیگه رفته از خیال اون پرنده ی صبور
...اما لحظه ای رسید
لحظه ی پریدن و رها شدن میون بیم و امید
لحظه ای که پنجره بغض دیوارو شکست
نقش آسمون صاف میون چشمهاش نشست
مرغ خسته پرکشیدو افق روشنو دید
تو هوای ِ تازه ی دشت ، به ستاره ای رسید
لحظه ای پاک و بزرگ
دل به دریا زد و رفت
با یه پرواز ِ بلند
تن به صحرا زد و رفت....
..................................................................................................................
پ.ن: امروز بالاخره بعد از صدور قرار موقت محکومیت و آزادی به قید ضمان ،دادیار محترمه نیمچه راءی برای پرونده ی ترک انفاق دکتر صادر فرمودند به این مضمون:به مدت 10 روز سعی در صلح و سازش طرفین گردد .درصورت عدم سازش پس از 10 روز پرونده به همراه آقای دکتر جهت صدور حکم به دادگاه ارسال گردد...الان بنده دارم میرم سعیهامو بکنم
فعلن خداحافظ
پ.ن : از فردا به مدت 10 روز پست گذاشتنو تحریم میکنم...فقط یه آهنگ میزارم به جای همه ی نوشته هایی که نمینویسمشون.. فکر کردن فقط خودشون بلدن زمین و زمانو تحریم کنن ...نخیر! ما هم بلدیم یه کارایی بکنیم..فقط جراتشو نداریم... همین
شما هم یه چیزایی رو تحریم کنین ببینین چه حالی میده...خداییش بیخود نیست این سران بلندپایه هرروز صبح بیدار میشن یه چیزی رو تحریم میکنن
روز شنبه باشد، تو دلهره ی نرسیدن نمونه های میدانی پروژه ی تزت را داشته باشی، یه دنیا استرس برای اینکه نتونی به موقع نمونه برداری رو تموم کنی ، بی استاد راهنما، بی استاد مشاور، بی هیشکی که یه کمی غصه ی مشکلات پروژه ات را بخورد...
روز شنبه باشد ، از اول صبح روزت را با دیدن ریخت یک وزیر بی عرضه در یک استادیوم 5000 نفری شزوع کرده باشی و کلی مهملات دروغ به خوردت داده باشد و فکر کرده باشد تو اصلن نفهمیدی جریان چیست!
روز شنبه باشد، صبح علی الطلوع همراه اول برایت پیامک بفرستد که خدات تومن قبض جدید برایت صادر شده و یادت بیفتد که با این موبایل چندهفته ی گذشته به چه کسانی که زنگ نزده ای تا مقدمات اجرای فاز میدانی پروژه ات را مهیا کنی.
روز شنبه باشد، هی وکیلت از سر صبح زنگ بزند که حکم جلب گرفته ام .نمیخواهی سکه هایت را بگیری دخترررر!!پس کجایی؟
روز شنبه باشد، پسرک هم بعد از سه روز که باز به بودنش عادت کرده ای ظهر خانه نیاید و خانه سوت و کور باشد.
روز شنبه باشد، از صبح که بیدار شدی کتف دست راستت تا مغز استخوان درد کند و حتی نوشتن برایت شکنجه باشد.
روز شنبه باشد، هوا آفتابی باشد و هی دریا دریا کند !
روز شنبه باشد، دلت تنگ شده باشد.
روز شنبه باشد، کسی نباشد زیپ پشت لباست را ببندد..

روز شنبه باشد... اصلن چه فرقی دارد چند شنبه باشد؟ با این اوصاف اصلن میشود پست جدید گذاشت؟!!!
چند سالی است حوالی 25 بهمن ( 14 فوریه ) که می شود ، هیاهو و هیجان را در خیابانها می بینیم . مغازه ها از اجناس کادویی لوکس و فانتزی غلغله می شود همه جا اسم valentine به گوش می خورد . از هر بچه مدرسه ای که در مورد ولنتاین سوال کنی می داند که در قرن سوم میلادی که مطابق می شود با اوایل امپراتوری ساسانی در ایران در روم باستان فرمانروایی بوده است به نام کلودیوس دوم . کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله این که سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد . از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری دوم غدقن می کند . کلودیوس به قدری بی رحم و فرمانش به اندازه ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت .
اما کشیشی به نام ولنتیوس ( ولنتاین ) مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می کرد . کلودیوس دوم از این جریان با خبر می شود و دستور می دهد که ولنتیوس را به زندان بیندازند و سر انجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق ، با قلبی عاشق اعدام می شود . بنابر این او را به عنوان فدایی راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق !
اما کمتر کسی است که بداند در ایران باستان ، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد ، که از بیست قرن پیش از میلاد ، روزی موسوم به روز عشق بوده است . !
جالب است که بدانید این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن ، یعنی تنها 4 روز پس از ولنتاین فرنگی ! این روز " سپندارمذگان " یا " اسفندارمذگان " نام داشته است فلسفه بزرگداشت این روز به عنوان " روزعشق " به این صورت بوده که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند ، روزهای ماه نیز یک اسم داشتند . به عنوان مثال روز اول " روز اهورمزدا " ، روز دوم " روز بهمن ( سلامت و اندیشه ) " که نخستین صفت خداوند است . روز سوم اردیبهشت یعنی ( بهترین راستی و پاکی ) که باز از صفت خداوند است . روز چهارم شهریور یعنی " شاهی و فرمانروایی آرمانی " که خاص خداوند است و روز پنجم " سپندارمذ " بوده است .
سپندارمذ لقب ملی زمین است . یعنی گستراننده ، مقدس ، فروتن . زمین نماد عشق است چون با فروتنی ، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد . زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد . به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به عنوان نماد عشق می پنداشتند . در هر ماه ، یک بار ، نام روز و ماه یکی می شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می شد جشنی ترتیب می دادند . روز پنجمین هر ماه اسفندارمذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که ان هم اسفندارمذ نام داشت ، جشنی با همین عنوان می گرفتند ....همین!!
پ ن : یادم نیست این را قبلن گفته ام یانه ...نقدکردن فی نفسه کار خوبی است و فواید زیادی دارد اما بعضی چیزها را نمیشود نقد کرد...مثلن خاطرات آدم ها را..دل گرفتگی هایشان را از بعضی چیزها بعضی آدم ها بعضی اتفاقات.. خانه ی دل آدم ها را هم نمیشود نقد کرد..هرکسی خانه اش را آنطوری می چیند که دوست میدارد...یکی خلوت و تنگ و دیگری شلوغ و رها...یکی آدم ها را میبخشد و دیگری هرگز...یکی فراموش میکند و دیگری به خاطر میسپارد...این فضاهای مجازی هم یک جورهایی بخشی از خانه ی آدم ها شده اند...اتاق فکرشان...یا ایوان دلتنگیهایشان و اغلب هم یادواره ی عاشقیهایشان...مجسمه ی شکست ها و پیروزیهایشان را اینجا میسازند...
این که بیاییم و اینجا را نقد کنیم ....نمیدانم! به نظرم جالب نمیاید...این که توقع داشته باشیم آدم پشت این نوشته ها همیشه یک اسطوره یا فرشته باشد اصلن با منطق جوردرنمیاید...اینجا را بگذاریم برای خودمان باشد...
بازهم همین!!
امروز دکتر اومده بود مدرسه دنبال پسرک.البته از چندهفته ی پیش که حکم قطعی برای ملاقات بچه برامون صادر شد و طی اون، 4 روز اول هفته برای ایشون و 3 روز آخر هفته برای من درنظرگرفته شد ایشون هر هفته یکبار میومد دنبال پسرک اما به دلیل حضور من در مدرسه پسرک باهاش نمی رفت و میدوید سوار ماشین من میشد که : بریم! من هم ناگزیر از اجرای فرمان حرکت میکردم و صدالبته پدربزرگوار اصلن طرف ما نمیومدن که شانسشون رو برای بردن پسرک امتحان کنند...خلاصه! امروز از قضا بارون تندی هم همون لحظه می بارید از دور متوجه حضور دکتر شدم جلو نرفتم تا پسرک منو نبینه اون هم یه کمی دنبالم گشت و بعد با بی میلی سوار ماشین پدرش شد و رفت .میدونستم اگه منو ببینه بازهم نمی ره ..راستش دلم نمیخواد اونا رو از هم جداکنم...اون هم باندازه ی من در مورد این بچه حق داره..این که همسر خوبی نبوده یا به هردلیلی آدمی نبوده که بتونم یا بخوام باهاش زندگی کنم دلیل قانع کننده ای برای این نیست که اونو از دیدن پسرک محروم کنم . درست یا غلط یه جورایی فکر میکنم در آینده پسرک بخاطر این دیوار که بین اون و پدرش بکشم منو مؤاخذه خواهد کرد.. اگرچه اصلن دوست ندارم پسرم یکی بشه مثل پدرش که گرچه نمیتونم بگم هیچ ویژگی مثبتی نداشت اما لااقل اونقدر جذابیت های شخصیتیش کم و کمرنگ بود که نمیشد باهاشون کناراومد...وابستگیهای بی حد و حصرش به خانواده و عدم استقلال فکریش باضافه ی دست و پاچلفتی بودنش و اینکه هیچ وقت حرفی برای گفتن در هیچ زمینه ای نداشت و همیشه لازم داشت یک نفر حمایتش کنه و درهیچ زمینه ای نمی شد بهش تکیه کرد چون همیشه از همه چیز می ترسید و خلاصه اینکه مظاهر مردانگی در شخصیتش خیلی خیلی کمرنگ بود و خیلی چیزای دیگه که تکرارش حتی از حوصله ی خودم خارجه ...با اینهمه شاید بهتر باشه پسرک خودش در مورد همه چیز تصمیم بگیره .ترجیح میدم نقش یک آدم منجمد فکری و خودخواه رو در این قضیه بازی نکنم..به هرحال شاید پسرک دلش بخواد با پدرش قدم بزند یا شام بخورد یا بازی کند...اینها را نمیتونم ازش بگیرم.
یه کمی عذاب وجدانم دارم میترسم پسرک از اینکه نرفتم دنبالش ازم دلخورشده باشه یا فکر کنه نخواستم بیارمش خونه...البته فکر کنم دارم خودآزاری افراطی میکنم وگرنه اون الان اصلن یادش نیست چی شد و چی نشد
حالا از بعدازظهر این مادرجان ما توی خانه راه میرود و هی آه میکشد و میگوید: خونه سوت و کوره! حالا ماها دیگه اینجا پشممممممممممم !! دل میگه پاشم یه آهنگ بذارم اوپس اوپس که دیگه نگه خونه سوت و کوره !!!
| Design By : Pichak |
